| ورود به سايت

جزئیات

نسخه چاپي  

  سه شنبه 5 آبان 1388 - 01:06:48 ب.ظ

پس کوچه های غفلت : عبور از کابوس

نمی خواهد صدایش ضبط شود اما حرف می زند تا شاید کسی مسیر زندگی اشتباه او را دوباره تکرار نکند.

به نقل از روزنامه خراسان شمالی - روی یکی از صندلی های شورای حل اختلاف بجنورد نشسته بود. به گذشته خاکستری خود و آینده مبهمش خیره شده بود و حرف هایش را این گونه آغاز کرد:دوره راهنمایی را تمام کرده بودم و با اشتیاق درس می خواندم تا به مدارج عالیه تحصیلی دست پیدا کنم ولی افسوس که در ابتدای جاده پیشرفت از راه باز ماندم.

آن روز مادر و خاله ام حرف هایی با هم رد و بدل می کردند ولی من معنای صحبت آن ها را نمی فهمیدم فقط می دانستم در مورد من صحبت می کنند. چند روزی نگذشت که خاله ام به همراه خانواده اش به خواستگاری من آمدند اصلا باور نمی کردم که مادر بخواهد من را در آن سن کم به خانه بخت بفرستد. شرم وحیا تمام وجودم را فرا گرفته بود و از آن جایی که همیشه به مادر و پدرم احترام می گذاشتم و حرفی روی حرفشان نمی زدم این بار نیز آرام در گوشه ای نشستم آداب و رسوم ازدواج را بزرگ ترها به جا آوردند و هیچ کس از من در رابطه با زندگی آینده ام سوالی نپرسید.

او در ادامه اظهار داشت: در سن 15 سالگی که هنوز طعم شیرین دوران نوجوانی را نچشیده بودم و تا آن موقع فکر و ذهنم فقط تحصیل بود نا خواسته و به اجبار خانواده تن به ازدواجی دادم که مسیر زندگی من را تغییر داد.پدرم به علت اعتیادش و نقطه ضعفی که داشت اسیر خواسته های بی مورد مادرم می شود و جرأت اظهار نظر نداشت.

شاید اعتیاد او موجب شد تا سرنوشتم این گونه تغییر کند زیرا مادرم همیشه می ترسید که به علت اعتیاد پدرم دیگر خواستگاری مثل پسر خاله ام نداشته باشم.خلاصه خودشان بریدند و دوختند، بی آن که بدانند من او را دوست دارم یا نه ...

پس از چند روزی مراسم بله برونم به سادگی برگزار شد و پسر خاله ام همسر قانونی من شد. طی چند ماه نامزدی او بیشتر وقت ها در مشهد سرکار بود و کمتر همدیگر را می دیدیم. 6 ماه بعد تصمیم گرفت با برگزاری یک جشن مختصر زندگی مشترکمان را آغاز کنیم.

او در ابتدا ازدواج مخالف تحصیل من نبود ولی هنوز چند ماهی از سال تحصیلی نگذشته بود که به بهانه زندگی در مشهد از من خواست تا ترک تحصیل کنم.وقتی به مشهد رسیدیم در نخستین روزهای زندگی به بهانه های مختلف عذابم می داد ولی من سعی می کردم در مقابل مشکلات صبور باشم.می گفت: همسرم اغلب روزها که سر کار می رفت در را به رویم قفل و تلفن را قطع می کرد تا مبادا مشکلاتم را برای خانواده ام بازگو کنم.

 هیچ وقت فکر نمی کردم پسر خاله ام که همه از شخصیت خوب او صحبت می کردند در جلد انسان خوب یک فرد روان پریش باشد 8 ماه از این زندگی پر رنج گذشت و کبودی کتک های همسرم هنوز روی بدنم نمایان بود که مادرم به دیدن من آمد؛ بی اختیار اشک ریختم ولی از مشکلاتم چیزی نگفتم. ولی با رفتن مادرم، دوباره بهانه های همسرم شروع شد و آن قدر کتکم زد که بی هوش مرا به بیمارستان برد. پس از آمدن از بیمارستان، چند روزی با من خوب بود فکر کردم که از بی هوش شدن من ترسیده و دعا می کردم که از این به بعد رفتارش درست شود.

پس از چند روزی متوجه حالت های خاصی شدم. انگار مهمانی برایم در راه بود چند هفته گذشت که به او خبر پدر شدنش را دادم ... گفتن این خبر چون جرقه ای بود روی بنزین، ناگهان آرامش خانه به هم ریخت ساعت ها دستانم را می بست و تا قدرت در بدنش داشت من را کتک می زد دیگر کاسه صبرم لبریز شده بود و سکوت در مقابل حرکاتش جایز نبود.

با شکنجه های او بچه ام را از دست دادم.به فرارش از خانه و بازگشتش به خانه پدری اشاره کرد و گفت: از خانه فرار کردم تا شاید همسرم در تنهایی خودش را اصلاح کند اما پس از چند روزی با پا در میانی مادر و خاله ام دوباره به مشهد برگشتم چند روز اول رفتارش خوب شده بود ولی این روزهای خوب خیلی زود گذشت و باز رفتارهای همسرم شروع شد.

اصلا جرات نمی کردم که به او بگویم تا به یک روان پزشک مراجعه کند دوباره بهانه گیری های او شعله ور شد که چرا به خانه پدرت رفته ای؟ و چرا راز زندگی ات را به آنان گفتی؟ و هزاران بهانه دیگر!راهی جز صبر کردن نداشتم چرا که مانند گذشته اگر به خانه پدری بر می گشتم با میانجی گری مادرم مجبور می شدم که دوباره به این زندگی برگردم.

روز به روز ضعیف تر می شدم. وقتی از اقدامش برای خودکشی حرف می زد بغض گلویش را می گرفت. در همین ارتباط اظهار داشت: هر چه فکر کردم فهمیدم خودکشی راه درستی نیست چون به آخرت اعتقاد داشتم و باید صبر می کردم. همسایه ها نیز از سر و صدای ما خسته شده بودند و من نیز چون او فحاشی می کردم تا جایی که هم چون خودش به یک بیمار روانی تبدیل شده بودم.

در یک شب ابری وقتی به خانه برگشت رفتارش با روزهای قبل کمی فرق داشت. حس بدی داشتم دقایقی نگذشت که با فریاد به سمت من حمله ور شد و با گوشه روسری گلویم را فشار داد تا جایی که رمقی برای کمک خواستن نداشتم در همین حین دستم به گلدانی رسید آن را برداشتم و محکم بر سرش زدم و از خانه با پای برهنه تا ترمینال دویدم و به هر طریقی شد خودم را به شهرستان رساندم.

 سرنوشت غم بارم را برای خانواده ام بازگو کردم و گویا آتش به خرمن زندگی آنان زدم مادرم که خود را در به وجود آمدن مشکلاتم مقصر می دانست من را در آغوش کشید و زیر لب خودش و پدر معتادم را نفرین می کرد. مادرم این بار تصمیم گرفت تا پایان خط همراهم باشد کمی حالش بهتر شده بود و انگار امید وارد چهره اش شده است.

او ادامه داد: پس از 2 سال زندگی برزخی بین مرگ و زندگی مراحل قضایی طلاق را طی می کنم و اینک دوباره تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم و پدرم نیز تصمیم گرفته است ترک کند ولی افسوس و صد افسوس بهترین دوران زندگی ام با یک اشتباه تباه شد.

 

حقوق سايت براي دادگستري استان خراسان شمالي محفوظ است .